تبليغاتX
هواي پاييز


هواي پاييز

غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...

 گل من چشم دل وا کن  دست رَد بر دل هر غصه بزن

حرفهایت را گرم و آرام و بلند به خداوند بگو

 عشق را تجربه کن    حرف نو را این بار از لب شاد چکاوک بشنو،

قطره آبی بچکان بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها... 

 گل من، لحظه ها میگذرند مثل آن لحظه که دیروز شد و

 مثل آن روز که انگار..

گلم...! هرگز از رَه نرسی، آری ای خوب قشنگ

  زندگی آمدن و رفتن نیست خاطره ها هستند،

گاه شیرین و گهی تلخ وغریب

 بهتر آن است که در روز جدید فکر را نو بکنیم

عشق را سر بکشیم و دل تار غمین را بنشانیم سر سفره نور

خانه اش را بتکانیم و سپس، هر دَرو پنجره را روی چشمان خدا وا بکنیم....

 گل نازم فاصله بسیار است بین خوبی و بدی..

 میدانم..  ولی ای ماه قشنگ، آنچه در ما جاری ست

 این همه فاصله نیست

 چشمه گرم وصال است و عبور.....


 زندگی می گذرد، تند، آسان و سبک

 

 عاشق هم باشیم عاشق بودن هم عاشق ماندن هم

 عاشق شادی و هر غصه هم...


 روز نو هر روز است فکر را نو بکنیم ،عشق را سر بکشیم.

زندگی می گذرد تند آسان و سبک...


خداوندا تمام امیدم را گره زده ام به اسمان تو.... روحم را طراوت بخش با باران رحمت و شادی

خود

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:44 توسط نرگس| |

سلام ....

منو كه ميشناسي ....همون كه اكثر اوقات مزاحمت ميشم ....همون كه همش دلم برات تنگ ميشه ...همون كه همش دوست دارم دعوتم كني توو خونه ات ....اره بايد خوب بشناسي منو چون تا حالا زياد اومدم ديدنت ... چون تا حالا زياد پيشت گريه كردم ....چون هروقت اومدم پيشت و خواستم برگردم نيمي از دلم رو با نگاهي منتظر كنارت جا گذاشتم و برگشتم تا دوباره صدام كني وبرگردم ...

من همونم كه ميشناسيش ....همونم كه هربار اومدم پيشت از صبح تا شب كنارت نشستم و چشم ازت برنداشتم ، همونم كه مدام صدات ميكنم و ميگم دلم برات تنگ شده تا شا يد دلت بخواد و يه روز بهم بگي پاشو بيا خونمون باهم حرف بزنيم ..... گرچه وقتاييم كه ميبينم خيلي طول ميكشه تا بيام پيشت يعني تا صدام كني ، من حرفامو بهت ميگم ، برام فرق نميكنه كه خونه تو باشم يا خونه خودم ، من حرفامو ميگم و دوست دارم كه تو هم بشنوي ...... همونم كه هربار ميام خونه ات از صبح تا شب بيدار ميمونم و زل ميزنم بهت و اينقدر حرف ميزنم اما بازم  سير نميشم .....هرچي نگاهت ميكنم سير نميشم ، هرچي باهات حرف ميزنم باز حرف دارم ، هرچي برات اشك ميريزم باز چشمه چشمهام خشك نميشه ..... و چقدر خوبه اين سير نشدنا ، چقدر لذت بخشه اين پرحرفي كردنا ، چقدر شيرينه اوون اشكاي شور .....

تو رو هم خوب ميشناسم ، تو هموني كه هربار كه خواستم بيام پيشت انقدر دعوتم نكردي تا دلم حسابي تنگ بشه و وقتي برسم بهت فقط با خودت حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و اشك بريزم ..... تو هموني كه هربار ازت چيزي خواستم كه برام بگيري ، با نهايت شيريني و سخاوت بهم دادي ..... تو هموني كه وقتي توو خونت دعوتم ميكني ، ميشي بهترين صاحبخونه و ميزبان .....

اخ كه چقدر دلم برات تنگ شده ، دوباره وعده ديدارمون داره طولاني ميشه ، دوباره هربار كه جايي اسمت رو ميشنوم بغض خفم ميكنه ، دوباره كلي نقشه ميكشم تا بتونم بيام خونتون اما تا وقتي تو در خونه ات رو برام باز نكني هيچي جور نميشه تا بيام ...دوباره تا اسمت مياد دلم برات پر ميكشه ......دوباره همون اشكها و دلتنگيها ....دوباره حسوديم ميشه به مهمونايي كه دعوت ميكني و من تووشون نيستم اما باز خودم رو دلداري ميدم كه عوضش وقتي من ميرم خونش برام ميشه بهترين صاحبخونه از كجا معلوم واسه اوناهم اينطوري ميزباني كنه ؟ اما وقتي ياد دل مهربون و بزرگت ميفتم ميگم نه اون باهمه اينجوري مهربونه ... خوش به حال مهمونايي كه ميان خونه ات و با دست پر برميگردند و قدر ميدونن شبهايي كه كنارتن ...... نميخواي دعوتم كني ؟ دوباره دلم داره برات بدجور تنگ ميشه ها ...دوباره داري بيتابم ميكني هاااا ....دوباره داري ديوونم ميكني هااا كه پرپر بزنم واسه يه دقيقه اومدن پيشت .....دوباره ....دوباره ...دوباره ...

اقاجون قربونت برم ، قربون مرام و معرفتت برم كه اگه توو بيداري نصيبم نميكني زيارتت رو ، توو خواب دعوتم مي كني و ميام كنار ضريحت ، اونم يه ضريح خلوت خلوت ، ميشينم كنار ضريحت و دستم رو گره ميكنم توو پنجره هاشو از حرفاي دلم بهت ميگم ، از ارزوهام ميگم ، از دلتنگيهام ميگم ، بهت ميگم اخ قربونت برم چقدر دلم برات تنگ شده بود چقدر دلم هوات رو كرده بود و بعد با كلي اشك و التماس همه حاجاتي رو كه تووو بيداري ازتون خواستم توو خواب دوباره بهت ميگم .....

اخه امام رضا ، قربونت برم ، من در مقابل محبت شما چي دارم كه بگم ؟ آخ امام رضا فداي صحن و سرات برم ، جقدر دلم دوباره هواتون رو كرده ..... چقدر شيرين بود خوابي كه چند شب پيش ديدم و اومدم توو حرمتون ....... تا حالا دوبار منت سرم گذاشتي ، يه بار خودتوون توو خواب من بنده حقير و گناهكار اومديد و يه بارم چند شب پيش كنار ضريحتون دعوتم كرديد ....... نميدوني وقتايي كه اينجوري خواب ميبينم تاچند روز چه حاليم !!!! من از اين خوابها به سادگي نميگذرم ..... اينا خيال نيست ، اينا رويا نيست ،اينا يه خواب معمولي نيست كه از افكار روزانه بياد ، اينا پرواز روحه ، اينا به دعوت شماست .......

امام رضا 2تا مهمون توو ليست مهمونات اضافه كن ، دو نفرند كه خيلي بيقرارتن ، يكي شون خيلي وقته نيومده پابوست و يكي شون خيلي پرروئه ، چند ماه پيش اومده  اما تند تند دلش تنگ ميشه واستون ..... امام رضا اين دونفر عاشقتند ،درسته شايد بنده هاي خوبي براتون نباشيم ، اما شما رحمتتون رو از هيچ كس دريغ نميكنيد ......امام رضا دعوتمون كن كه خيلي باهات حرف داريم .........امام رضا بدجور دلتنگتيم يه نگاهم به ما كن اقا جون ........

قربون اوون پنجره فولادت برم كه چه ارامشي به ادم ميده ، قربون اون حياط قشنگت برم كه هربار ميام تووش گم ميشم اما تنها جاييه كه از گم شدن تووش نميترسم و با عشق تموم راههاي اشتباه رو ميرم ، چون ميدونم خودت كنارمي و همراهم اونجا .... قربونت برم كه هربار ميام و قسمتم ميكني از شب تا صبح بشينم روبروي گنبد طلات و همش باهات حرف بزنم و اونجا انگاري برام خواب هيچ معنايي نداره.....انگاري برام اشك ريختن مدام خجالتي نداره .......اونجا فقط تو برام معنا داري و خداي تو ..... اونجا بين هزاران هزار زائر ، فقط خودم رو ميبينم و تو و خدا و يه كوله بار خواسته و نياز ...... اونجا خونه عشق و رحمته .....

قربونت برم امام رضا دوباره خيلي دلتنگتم اما اول از همه ميخوام ازت كه قبل از خودم ، كسي رو زودتر دعوت كني كه بدجور بي قرارته ، كسي كه ميترسم از تو باهاش حرفي بزنم تا مبادا ياد دلتنگيش بيفته و جلوي من اشكي بريزه ، اما خوب ميدونم كه چقدر ياد شما و دلتنگي براي شما تمام قلبش رو پر كرده .... شما كه ديگه خودتون خوب از دل دوستدارانتون اگاهيد ، پس خودتون توو يه وقت خوب  ، اين مهموني بزرگ رو نصيبش كنيد .....

امام رضا خودت ضامن خوشبختي همه جوونها و ما باش يا ضامن اهو ......

 


خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم

صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم

دل من مثل کبوتر پر زرد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست

پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم:آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!

گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او؛ چیزی می گفت
گوییا با همه کس محرم بود

هر کجا رفتیم آنجا پر بود
پر ز نجوای دل و دست دعا
یک طرف قصه پر غصه در
یک طرف ذکر غریب الغربا

در رواق حرم پر نورش
کاش دست دل من رو می شد
می شدم من آن آهوی غریب
باز او ضامن آهو می شد

                                                                جواد محقق

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 14:47 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin