هواي پاييز
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد و در موردش بنويسم گم شده از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بگه .... تمام باورامو ازم گرفت .... وقتي صفحه هاي تقويمم رو ورق مي زنم... وقتي بارون مياد .. وقتي برف مي ياد .... وقتي ساعت 8 صبح مي شه ... وقتي .... تمام خاطره ها مثل فيلم جلو چشمام به حرکت در مي ياد ... چقدر عذاب اوره كه بخواي براي كسي يار باشي همدم باشي از همه مهمتر رفيق باشي ... اما اون به جاي همه اينا تو رو بشكنه ... خوردت كنه.... ديگه چي برات مي مونه كه بخواي از اون بنويسي ... دلم مي خواد برم ... برم يه سفر دور و دراز ... جايي كه ديگه هيچكسي دلمو نشكونه ... ديگه با قلبم،احساسم و باورام بازي نكنه ... جايي كه ادمهاش معرفت داشته باشن ... جايي كه قدر همو بدونن ... يه ناكجاآباد شما به من بگید من چه کنم با این همه درد ؟ چه کنم برم تو غار تنهاییمو بیرون نیام یا بازم بمونمو زجر بکشم بین این مترسکها..... به خدا خسته ام....خیلی خسته ام خیلی.... یارب تو او را همچو من برغم گرفتارش مکن در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن هر چند او با رفتنش چشم مرا گریان نمود لیک ای خدای مهربان از گریه پربارش مکن گر دوری از دیدار او افسرده بیمارم کند در شهر دوری بی کس است یارب تو بیمارش مکن هر چند گشتم خوار از عشق او اندر جهان یارب عزیزش دار تو پیش کسان خوارش مکن گر چه ریزم اشک هر شب از غم هجران او گریان ز غم هرگز دمی چشم گهربارش مکن گر با فرشته زندگی دارد سر بازی ولی یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن....
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم.... دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی صدای غربت من را ز احساسم تو می دانی شوم از درد و تنهایی گل پژمرده و غمگین بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
نمی دانی که دلتنگی چه عطر کهنه ای دارد نمی دانی که یاس عشق چه اندوهی به جان آرد نمی دانی که این ولگرد این شوریده عاشق چگونه با صدای ساده باران مرا در خویش می خواند گاه گاهی که دلم می گیرد به تو می اندیشم خوب در یادم هست چه شبی بود آن شب ! تو همان نوگل دیرینه و من برگ زردی که فتاده است به خاک و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سالها هم چنان زیبایی ! کاش می دانستی که چه کردی با من در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم چشم برگرداندی و مرا سوزاندی من سراپا همه چشم تو دریغ از یک نگاه دل که سرشار ز عشق چشم من غرق حضور دست هایم بی تاب در خیالم همه تو ! و تو از سنگ و نگاهت بی رنگ آن زمان که به تو روی آوردم خوب می دانستم که چه در سر داری لیک و اما که نشد تا ز تو دل بکنم بارها می دیدم بین من و تو فاصله ها بسیار است بارها می خواندم که دلت در گرو اغیار است نپذیرفتم باز چشم به راهت ماندم پیش پایت چه حقیر می ماندم قلب پاکم چون فرش زیر پایت افتاد دست هایم در تب عشق تو هر دم جان داد و تو چون کوه یخی همه را خشکاندی پشت پایت چه غریب اشک هایم می ریخت تار و پودم همه یکبار گسیخت من گمان می کردم دل تو مال من است چه خیالات خوشی ! ولی افسوس و دریغ قاتل جان من است یاد من باشد اگر باز نگاری دیدم نکنم هیچ نگاه نکنم باز خطا دور دل نیز حصاری بکشم نغمه عشق فراموش کنم همه را از دل خود می رانم از همه می گذردم به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخنم ....!!!!
در امتداد هر فاصله ای ........... دور دور یا همین حوالی نزدیک هر کجا هستی باش از تو تنها خاطره سهم من است .....


اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی از شعله های آن
خدایم!
مرا از خودت مران .
| Design By : Night Skin |




