هواي پاييز
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
تولدم مبارک .... چه تولد تلخی... تولدم .... مبارک؟؟؟؟؟؟ ای خاطرات تلخ چه می خواهید زین جان دردمند بلا دیده ؟ وی رفته های تیره چه می کاهید زین جسم مستمند جفا دیده؟ ای تیره شام مدهش و وحشت زا با این دل شکسته مدارا کن وی صبح دلفروز جهان آرا از چهره این نقاب سیه وا کن در این سکوت و ظلمت و تنهایی پیچم به خود چو شعله ای اندر دود پیکار عاشقی و شکیبایی جانم به لب رساند و تنم فرسود یاد آیدم شبی چه قسم ها خورد بر استوار بودن پیمانش و اینک چه زود ز خاطر برد آن را که بود مرغ غزلخوانش بشکست عهد عاشق صادق را افسوس قدر مهر و صفا نشناخت او رفت و پشت پای به پیمان زد من نیز رفتم از پی پیمانه او بوسه بر لبان هوسران زد من نیز بوسه بر در میخانه رفت آن امید هستی و می دیدم با چشم خود که شور جوانی مرد وین روح رنجدیده نومیدم چون گلشن خزان زده ای پژمرد اکنون که شمع هستی من خواهد تا سر نهد به بالش خاموشی شادم بدین امید که میافتد این عشق هم به دست فراموشی... اطهری کرمانی رهگذری بودی مانند دیگر رهگذارن از ماندن گفتی از ساختن دری برای کاروانسرا و اقامت برای همیشه اولین نبودی اما آخرین شدی رهگذران مرامشان شکستن در بود نه ویرانی کاروانسرا ولی تو ویران نمودی..... تمامی سدها را به بهانه تو خواهم شکست تمامی راهها را هموار خواهم ساخت به بهانه تو امشب دلم میخواهد به کسی بگویم :(( دوستت دارم )) تو نهراس و آنکس باش بگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت کنم که دوستت دارم بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی کنم که لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمی تواند بگذار همچون عاشقی که برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش کنم بگذار در تاریکی به تو لبخند بزنم نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم میخواهم بیندیشی که همین امشب غیر از من کسی دیوانه تو نیست هر چند که جاهلانه فکری باشد کمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال کنم که جز تو کسی نیست همین یک امشب را بگذار نقش بازی کنم نقش حقیقت را همان که دور از تو بارها رو به روی آینه تمرین کرده ام ای آخرین ......!!!!
هرگز فرصت گفتن (( دوستت دارم )) را از دست مده ...... (( براون )) بخوان ما را منم پرودگارت ، خالقت از ذره اي ناچيز صدايم كن مرا آموزگار قادر خود را ، قلم را ، علم را ، من هديه ات كردم بخوان ما را منم معشوق زيبايت ، منم نزديك تر از تو به تو اينك صدايم كن رها كن غير ما را ، سوي ما باز آ منم پرودگار پاك بي همتا ، منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم ، تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو مي گويد ، تو را در بي كران دنياي تنهايان رهايت من نخواهم كرد. بساط روزي خود را به من بسپار ، رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را ، تو راه بندگي را طي كن. عزيزا ، من خدايي خوب مي دانم. طلب كن خالق خود را ، بجو ما را تو خواهي يافت كه عاشق مي شوي بر ما وعاشق مي شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد. قسم برعاشقان پاك با ايمان ، قسم بر اسب هاي خسته در ميدان تو را در بهترين اوقات آوردم ، قسم بر عصر روشن تكيه كن برمن ، قسم بر روز ، هنگامي كه عالم را بگيرد نور ، قسم بر اختران روشن ، اما دور رهايت من نخواهم كرد. بخوان ما را كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟ تو بگشا لب ، رها كن غير ما را ، آشتي كن با خداي خود تو غير از ما چه مي جويي بگو با ما چه كم داري عزيزم ، هيچ!!! هزاران كهكشان و كوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را براي جلوه ي خود آفريدم من ولي وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم تويي زيبا تر از خورشيد زيبايم تويي والاترين مهمان دنيايم كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را كم داشت تو اي محبوب ترين مهمان دنيايم نمي خواني چرا ما را؟؟ مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟ هزاران توبه ات را گر چه بشكستي ببينم ، من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختيت خواندي مرا اما به روز شاديت ، يك لحظه هم يادم نمي كردي به رويت بنده ي من ، هيچ آوردم؟؟ كه مي ترساندت از من؟ رها كن آن خداي دور ، آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را ، اين منم پرودگار مهربانت ، خالقت اينك صدايم كن مرا با زبان بسته ات كاري ندارم ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم آيا عزيزم ، حاجتي داري؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوي ما ، به نجوايي صدايم كن ، بدان آغوش من باز است ، براي درك آغوشم شروع كن ، يك قدم با تو تمام گام هاي مانده اش ، با من سلام دوستان گلم که هیچ وقت تنهام نگذاشتید مدتی بود که تنهایی ما را هم به خود مشغول ساخته بود ..اگر زیادی غمگین نوشتم به شادی خودتون ببخشید اما از این بار سعی می کنم که بهتر و کمی شادتر بنویسم چون دیدم این بار همه تون لب به گله باز کردید که چرا اینقدر غمگین می نویسم البته خودم هم از غمها خسته شدم پس سرنوشت و زندگی رو می سپارم دست خدا که همیشه یاورم بوده و تنهام نگذاشته ....شاد باشید و پیروز همیشه می گریختم ! میان کلمات تکراری و قدیمی و میان سر و صداهای بیهوده از زمان می گریختم و به درون خود سفر می کردم و دور می شدم اما این بار پیش از آنکه بگریزم تو چون نسیمی معطر بر سرنوشت من وزیدی و این بار می دانم : که نمی توانم جای دوری بگریزیم...!!!
خواب دیده ام خانه ای خریده ام برای خودم برای تو برای خودمان برای حس مشترک بودنمان خانه ای بی در بی پنجره.... لبخند بزن من دنیا را به فال نیک خواهم گرفت گذشت را کبوتران عشق را تو را و همه چیز و همه کس را من حتی گذشت کبوتران عشق تو را به فال نیک خواهم گرفت...



| Design By : Night Skin |


