هواي پاييز
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
در تمامی این فضای شاد دلخوشکی نیست / همرهی نیست در همه این رنگ و لعاب آدمکی نیست راهبری نیست در هیچ کجای جهان برای ما هیچ خبری نیست..
دلم گرفته به اندازه تمام دلتنگیهای عالم /شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند . دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند . فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام ..... کاش می شد پرواز کنم ..... پروازی بی انتها به سوی ابدیت... چقدر دلم واسه روزایی که زندگی کردم تنگ شده ..... کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد که هستی ام تنها در انعکاس صدایی ز دور می آید و در سیاهی شب ها رسوب خواهد کرد.... مرا به یاد بیاور ! مرا ز یاد مبر که انعکاس صدایم درون شب جاریست کسی نمی داند که در سیاهی شب دشنه است در پشتم که در سیاهی شب خنجری است در کتفم
دیروز اگر من آرزوهایم باغی از گل بود امروز حتی آرزو ننگ است دیروز اگر خورجین اسبم مهربانی بود امروز در خورجین من سنگ است گر می نویسم این کلام از قهر عیبم مکن آخر این درد دلسردیست دیگر هوای شعر در من نیست... بشناس مرا حکایتی غمگینم افسانه تیره شبی سنگینم تلخم کدرم شکسته ام مسمومم ای دوست شناختی مرا من اینم من اینم و غرق خستگی آمده ام ویرانم و از شکستگی آمده ام از شهر یگانگی ؟ فراموشش کن از شهر هزار دستگی آمده ام آنجا با هر که زیستم کشت مرا هر همخونی به خون آغشت مرا صدها دستی که دوست می خواندمشان صدها خنجر شکست در پشت مرا اینجا که کسی به من بپیوندد نیست صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست زنجیر فراوان فراوان اما چیزی که مرا به زندگی بندد نیست....
گفتی صبر خورشید را خواهد آورد ... اما من خسته ام .... خسته از تمام این لحظات کشنده مسموم بی انتها که بال و پرم را می دزدند... آه تنهایی ای همیشه در کمین من پشت این چشمان زردت از چه لذت می بری در من ؟ آسمان آبی روزها با پرتو خورشید مهمانیست درسکوت خواب من شبهای مهتابیست با خدا هر روز می گوییم و می خندیم حس خوب زندگی در قلب من جاریست پس چرا من چهره سرد تو را هر روز می بینم ؟ آه تنهایی از چه عصیان می کنی در من ؟ خسته ام دیگر خسته از این طرح پر تشویش ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز من تو را امروز با امید تازه ای تدفین خواهم کرد ... برای ساختن زندگی ای که دوست داری فرصت کم نیست فقط اراده می خواهد... وین دایر ای رفته ز دل رفته ز بر رفته ز خاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانکه به جز تلخی و اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیَم آخر دل من سرد و سیاه است او در دل سودا زده از عشق شرر داشت او در همه جا با همه کس در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر به سر داشت من او نیَم این دیده من گنگ و خموش است در دیده او آن همه گفتار نهان بود و آن عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تیرگی شامگهان بود من او نیَم آری لب من این لب بی رنگ دُریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت اما به لب او همه دم خنده جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت بر من منگر تاب نگاه تو ندارم آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مُرد او در تن من بود و ندانم که به ناگاه چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مُرد من گور وی ام / گور وی ام / بر تن گرمش افسردگی و سردی کافور نهادم او مرده و در سینه من این دل بی مهر سنگی است که من بر سر آن گور نهادم
حال من خوب است حال باران حال سایه حال سکوت شب خلوت حال همه ماخوب است حال پرندگان حوالی سر سبز خانه مان نیز خوب است اما تو باور مکن....



| Design By : Night Skin |



