هواي پاييز
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
قبول كن كه كسي مثل ما به غربت ميراث عشق واقف نيست ميان كوچ پرستو و افتاب بهار كدام راه به آغاز ما مي انجامد؟ تو را و هر غزلي را كه در ميان كف دستهاي تو روئيد چه عاشقانه سرودم! من از كدام طرف در تو اوج مي گيرم؟ و آن طراوت گم كرده را ميان گرمي آن بوسه هاي شيرينت دوباره مي بينم؟ بيا و دست مرا باز هم نوازش كن در اين خرابه كه حتي خداي من مرده است بيا و شانه خود را حصار عشقم كن من هيچ از تو نمي خواهم فقط مرا ز سايه هاي درختان خاطرات قديمي جدا مكن! مرا و خاطره هاي مرا ز ياد مبر! به اعتبار كدامين غزل كه مي خواندي به انتظار كدامين فرج كه مي گفتي جواني ام بفروشم؟ جواني ام مي رفت و من به دست خود آنرا به يك نفس كشيدن با تو فروختم كدام ليلي و مجنون؟ كدام خسرو و شيرين؟ كسي دوباره چو فرهاد مي رسد از ره؟ كسي صداي شكست غرور سختم را صداي پاي تركهاي بغضهايم را دوباره مي شنود؟ به ياد آتش چشمان پاك و زيبايت هجوم سردي دي را ز ياد مي بردم بيا و گرم كن اين جسم خسته سردم به گرمي نفسي عاشقانه محتاجم بيا و با من باش.... سروده خواهرم مرضيه
ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم دمي روبرويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله درآيي كه مي گويد: از يادم نخواهي رفت......
| Design By : Night Skin |


