|
عاقبت خواهم مرد.... نفسم مي گويد وقت رفتن دير است..... زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟ اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند خلوت و ساكت و سرد يك به يك طي شده اند...... اي واي كوچه آخر من بن بست است شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر لذت بوسه يار زير نور مهتاب.... اين همه دوستي را چه كنم؟..... عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد... همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟ يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو عاقبت خواهم مرد.... مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است.... دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم... راحت جان كه گران نيست بايد طلبم.... بعد از من... دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند من كه بايد بروم اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را قدر يك ياس كبود و زخمي قدر يك قلب و دل بشكسته قدر يك جاده پيوسته خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم.... حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم... تو بگو من چه كنم؟؟؟ با اميدي كه به من بسته شده با قراري كه به دل بغض شده با نگاهي كه به من مست شده تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ.... من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ! اما دوستت دارم پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم.... وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....
ز شبهاي دگر دارم تب غم بيشتر امشب وصيت مي كنم باشيد از من باخبر امشب مباشيد اي رفيقان امشب ديگر ز من غافل كه از بزم شما خواهم بريدن دردسر امشب مگر در من نشان مرگ ظاهر شد كه مي بينم رفيقان را نهاني آستين بر چشم تر امشب مكن دوري خدا را از سر بالينم اي همدم كه من خود را نمي بينم چو شبهاي دگر امشب وحشي بافقي + نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385 0:6 توسط نرگس |
گل من گريه مكن كه در آيينه اشك تو غم من پيداست قطره اشك تو داند كه غم من درياست گل من گريه مكن سخن از اشك مخواه كه سكوتت گوياست از نگه كردنت احوال تو را مي دانم دل غربت زده ات بي نوايي تنهاست من و تو مي دانيم چه غمي در دل ماست گل من گريه مكن اشك تو صاعقه است تو به هر شعله چشمان ترم مي سوزي بيش از اين گريه مكن كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي من چو مرغ قفسم تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي گل من گريه مكن كه در آيينه اشك تو غم من پيداست قطره اشك تو داند كه غم من درياست دل به اميد ببند نااميدي كفر است چشم ما بر فرداست ز تبسم مگريز گل من گريه مكن....
جواني را تبه مي سازد اين اندوه ناكامي به سان باد زهرآگين كه مي افتد به گلزاري + نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385 1:42 توسط نرگس |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم روزی که هرلب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم.... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم.... احمدشاملو
مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید. اسکار وایلد + نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385 15:41 توسط نرگس |
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس همه آرزوهاش پرکشیدن بود و بس تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید تو چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد شاپرک دلش شکست وقتی اشک اونو دید با خودش یه عهدی کرد نفس سردی کشید دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیذاشت تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید آسمون سرخ آبی شد سوز برف از راه رسید شاپرک یخ زد و یخ مرد و موندگار نشد چشماشو رو هم گذاشت خوابید بیدار نشد مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد
گل من پرپر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده است. شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است. ساقه گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است. آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر بر داشته است.
علی شریعتی + نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385 22:43 توسط نرگس |
|