هواي پاييز
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
پروردگارا به من حكمت ارزاني دار، تواني به من عطا فرما كه هيچ گاه چيزي از بي نوايي نستانم و در برابر گستاخ و مغرور زانوي دنائت خم نكنم.بي نوايي و تنگ چشمي را از دلم ريشه كن ساز و از بيخ و بن بركن.نيرويم بخش تا بتوانم بار شاديها و غمها را تحمل كنم.نيرويي به من ارزاني فرما تا عشق خود را در خدمت و كمك،ثمربخش سازم.قدرتي به من ببخش تا روح خود را از تعلق به جيفه هاي ناچيز روزگار(وابستگي به چيزهاي بي ارزش و مال و منال دنيا) بي نياز كنم و از هرچه رنگ تعلق پذيرد آزادش سازم و نيرويي به من ده تا قدرت و توان خود را از روي كمال عشق و نهايت محبت تسليم خواسته ها و رضاي تو كنم.به من كمك كن هميشه از آنچه فكر مي كنم مي توانم،بيشتر خواهم.فقر و حسادت را از وجود من نابود كن و مرا فرزندي صالح ببخش. خدايا عقلم را به گونه اي بر دلم غالب كن كه آسمان را بر زمين! روحم را به گونه اي بر جسمم مسلط كه آتش را بر ظالم! معنويات را به گونه اي از هواهايم جداگردان كه بهشت را از دوزخ! خدايا من بي تو هيچم و كسي كه هيچ است نه از خود دارد و نه مي تواند از تو بگيرد.مگر از لطف به وي عطا كني! خدايا مرا به غير خودت محتاج منما كه طاقتم را چنين چيزي برون است!
خداوندا، به داده و نداده ات شكر. نعمت سلامتي و توفيق بندگي را از بنده ات
نگير كه تو دانا و توانا و ستار العيوبي.........
شبها كه همه مي خوابند مطمئنم كه تو بيداري و مراقب دنيايي.چشمهايم را كه مي بندم دلم شور نمي زند،خاطرم جمع است . مي دانم كه هستي بالا سر همه چيز و همه جا.خيالم راحت است چون همه چيز روبه راه است چون تو رو به راهش مي كني براي اينكه تو خدايي، يك خداي بزرگ بي نياز..... مهربانی ممنوع...دست سوزنده مشتاقت را در نهانخانه جیبت بگذار تا که پابند نباشی به کسی دست دهی خارهایی هستند که ز سرپنجه دوست با سرانگشتانت می جنگند..... دوستی مسخره است مهربانی ممنوع و تو ای دوست ترین در نهانخانه جیبت بگذار دست مشتاقت را من و تو باید از سلسله عادتها دستهامان را زنجیر کنیم با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم ونگوییم که بازیگر یک قصه معتبریم کاش می دانستی که نباید حس کرد که نباید دل بست در فضایی که پر از همهمه آدمهاست من گرفتارترین تنهایم تو گرفتارترین.... دل ما بسته وابستگی است قصه ماندن ما طرح یک خستگی است....
باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز باز هم با هزار خواهش گنگ می دهندم به سوی خویش آواز فروغ فرخزاد تو ای شکوهمند من شکوه دلپسند من تو آن ستاره بوده ای که مهر آسمان شدی ز مهر برتر آمدی فراز کهکشان شدی به دره ها نگاه کن به ژرف دره ها نگر به تکه سنگهای سرد به ذره ها نگاه کن به من بتاب که سنگ سرد دره ام که کوچکم که ذره ام به من بتاب مرا ز شرم مهر خویش آب کن مرا به خویش جذب کن مرا هم آفتاب کن حمید مصدق تو را گم کرده ام امروز.....و حالا لحظه های من... گرفتار سکوتی سرد و سنگینند.... و چشمانم...... که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی چه غمگینند چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمی دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم دردم از توست ولي درمان نيست در درون تن افسرده من آه افسوس كه ديگر جان نيست دل من در دل توست چشم من در پي توست پر زعشقم من و اما ديگر در نگاهم شور عشق عريان نيست من از اين عصيان ها مي سوزم گوشه دنج اتاق سيهم مي پوسم و مرا هيچ دگر سامان نيست كاش هرگز نه تو را مي ديدم و نه از باغ دلت عشق را مي چيدم تو شكستي پيمان به قدر هر چه گل دیدم مرا آزار دادی تو/خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت/و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو چقدر از التماس پیش مردم آبرویم رفت/چقدر این چشمها را پیش مردم خوار کردی تو شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف!/شهامت مال هر کس نیست پس انکار کردی تو شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی/و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو نمی بخشم تو را او را و هرکس را که بد باشد/خدایم خود تلافی می کند هر کار کردی تو نمی بایست نفرین آخر میثاقمان باشد/مرا اما بدین کار غلط ناچار کردی تو دلم را دیگر از هرچه نگاه و آرزو کندم/تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو چه حسی داشت درد این شکست تلخ می دانم/مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو
تو می دانی که من از میان همه نعمت های این جهان آنچه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است. این نگهبان سکوت/شمع جمعیت تنهایی/راهب معبد خاموشی ها/حاجب درگه نومیدی/ سالک راه فراموشی ها/ چشم به راه پیامی /پیکی/گرمی بازوی مهری نیست خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس که نه بیدار شود از نفس گرم امید سرنهاده است به بالین شبی که فریبش ندهد عشوه خونین سحر. ای پرستو که پیام آور فروردینی/ بگریز از من از من بگریز! باغ پژمرده پامال زمستان ها چشم بر راه بهاری نیست گرد آشوبگر خلوت این صحرا گردبادی سیه است گرد سواری نیست.... دکتر علی شریعتی

| Design By : Night Skin |





