هواي پاييز
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوییا((او))مرده در من کاینچنین خسته و خاموش وعاقل گشته ام هردم از آیینه می پرسم ملول چیستم دیگر به چشمت چیستم؟ لیک در آیینه می بینم که وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم همچو آن رقاصه هندو به ناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمی جویم به سوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آنرا ز بیم در دل مرداب ها بنهفته ام می روم...اما نمی پرسم ز خویش ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست؟ ((او))چو در من مرد ناگه هرچه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوییا شب با دو دست سردخویش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه...آری...این منم...اما چه سود ((او))که در من بود دیگر نیست نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار ((او))که در من بود آخر کیست کیست؟ فروغ فرخزاد
آه از این دل آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند فروغ فرخزاد بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه من تا بگویمت: اندوه چیست/عشق کدامست/غم کجاست؟ بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم انچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت تو آسمان آبی آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
تا وقتی که تو هستی/تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست تا زمانی که دستهای گرمت همراه دستهای خسته من است تا وقتی که نگاهت تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان من است تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی تا وقتی که شانه های تو امن ترین جای دنیاست برای من من زنده هستم آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور آه باران باران پر مرغان نگاهم را شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
باور کن گلایه ای از تو نیست تو خوبتر از آنی که گلایه ای باشد گلایه از خودم و ویرانه های قلب خودم است که ذره ذره فرو می ریزند و اینک احساس می کنم جز ویرانه ای از من باقی نیست که اگر اندکی امید در من زنده شد به یمن قدم تو بود. باور کن به جان تو سوگند از تو گلایه ای نیست اگر بگذاری و بگذری آمدنت درست به موقع بود آمدنت مثل نزول پیامبر بر قومی از دست رفته درست به موقع بود شعر این هفته سروده خواهرم است که امیدوارم خوشتون بیاد: در آن کویر دور در آن شب سیاه در پشت جاده های جدا از امید و عشق درآنطرف که نحسی افتادن شهاب ازاسمان پست پای مراگرفت راهی دگربرای گریزم نمانده بود آغوش تو پناه من و عشق تازه بود آندم که از شقاوت دنیای سرنوشت پشتم به خون نشست دستان من تحمل بار قضا نداشت دست تو بود و آرزوی روزهای خوش آرامش تو بود و هوسهای آشنا اما میان برزخ بود و نبود ما کابوس دیگری روح مرا به آتش و زنجیر می کشد: این روزهای خوب این عشقهای پاک این دستهای عاشق و این قلبهای صاف آیا به دست کافر این روزگار پست نابود می شود؟ یاد شب گذشته که در زیر ماهتاب باهم گریستیم از روزهای دور صدقصه ساختیم پشت مرا شکست یاد آمدم که گفتی: از دست سرنوشت راه گریز نیست تقدیر ما جدایی تلخ است نوبهار! در برگ برگ این گل عشقت نوشته است: راه وصال دور دیگر خیال وصل ندارم عزیز من! تنها به این خوشم در لحظه های آخر این عشق پاک خویش با تو نفس کشم با تو قدم زنم آری دگر خیال وصالی نمی کنم راه من و تو دور و دراز است و بی وصال سقف من و تو مشترک و جاودانه نیست روح من و تو قدرت واحد شدن نداشت من را ز خاکهای جدایی سرشته اند تقدیر من ز روز ازل رنج دیدن است با ترس مردن است من یکه تاز وادی غربت شدم ولی چندی به زیر سایه تو مست بوده ام بایدجداشوم بایدبه خاک گورکه نفرین آسمان منرا برآن فکندباید به سرزمین پرازرنج وغم روم روزی اگر به یاد من افتادی ای نسیم لبخند تلخ زن بر این عشق بی دوام یکبار بهر انهمه دوران خوش بگو: یادش به خیر باد اندیشه می کنم: آندم که با کس دیگری آشنا شدی آندم که او تمام وجود تو را گرفت عشقش میان روح و دل تو شکفته شد آندم که مست خنده و غرق نگاه او از فتنه های هر دو جهان دور و غافلی آیا تو یاد این دل مجروح می کنی؟ یاد کبوتری که زعشقت به خون نشست بال و پرش شکست این زخمی ندیده به عمرش محبتی آیا میان اوج تماشای دیگری یادم تو می کنی؟ اما چه آرزوی محالی است این خیال می دانم این اسیر چو از دیده ات رود از خاطرت رود این دوست دارمت این می پرستمت بر باد می رود می بینم آن زمان با شمع اشک ریز بر گور من نشسته ای و خنده می کنی یکبار بهر شادی این روح بی قرار در زیر لب بگو: یادش به خیر باد آه که چقدر فاصله ما دور است. فکر می کنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره من باشی و در پیش چشم های من در سینه چشم انداز من قبله نگاه من و هیچ وقت نه در کنار چشم های من هیچ وقت در این زاویه تنها خواهم بود بی تو تو را خواهم دید و آنگاه چه بگویم به یک نا بینا/ یک بیگانه/ یک دور دست/ که چه ها می بینم؟؟؟ علی شریعتی
اگر تو باز نگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد حمید مصدق
| Design By : Night Skin |






