هواي پاييز
غربیه های دیروزی ، دوستت دارم های فردایند... کاش همیشه دیروز بود...
پشت این نقاب خنده پشت این نگاه شاد چهره خموش زن دیگری است زن دیگری که سالهای سال در سکوت و انزوای محض بی امید بی امید بی امید زیسته زن دیگری که پشت این نقاب خنده هرزمان به هر بهانه با تمام قلب خود گریسته زن دیگری نشسته پشت این نگاه شاد زن دیگری که روی شانه های خسته اش کوهی از شکنجه های نارواست زن دیگری که دیدگان او قصه گوی غصه های بی صداست پشت این نقاب خنده بانگ تازیانه می رسد به گوش صبر صبر صبر وز شیارهای سرخ خون تازه می چکد روی گونه های این تکیده خموش زن دیگری نشسته پشت این نقاب خنده با نگاه غوطه ور در میان اشک با دل فشرده در میان مشت خنجری نشسته در میان پشت کاش می شد این نگاه غوطه ور در میان اشک را بر جهان دیگری نثار کرد کاش می شد این دل فشرده بی بهاتر از تمام سکه های قلب را زیر اسمان دیگری قمار کرد کاش می شد از میان این ستارگان کور سوی کهکشان دیگری فرار کرد با که گویم این سخن که درد دیگری است از مصاف خود گریختن وینقدر شرنگ گونه گونه را مثل آب خوش به کام خویش ریختن ای کرانه های جاودان ناپدید این شکسته صبور را در کجا پناه می دهید؟ ای شما که دل به قصه های من سپرده اید زن دیگری است که با شما به گفتگو است زن دیگری که شعرهای من بازتاب ناله های حرفهای نارسای اوست فریدون مشیری
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم غصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی؟ بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند که این چهره گم گشته در ایینه خود را نمی داند می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند می گویمش انقدر تنهایم که بی تردید می دانم حال مرا جز شاعری مانند من/ تنها/نمی داند می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
نه در کف فنجان قهوه نه در اخم پیشانی فالگیر بزرگ نه در ازدحام ادمهایی که سرد از کنارم می گذرند نمی توانم بیابمت نمی توانم تو بین لایه های پیچ در پیچ تقدیر من در کف دستم گم شده ای.... من دلی بودم اسیر بند تن داشتم هرچیز الا سوز عشق گفتم این دردانه چیست؟ عاشق دیوانه کیست؟ چیست آن حسی که من عاجزم از لمس آن؟! حبس بودم در قفس یک قفس با میله های آهنین تا که آمد عشق روزی در برم جایی در قلبم گرفت جان تاریکم به نور عشق شد چون آفتاب شاد بودم چون باد بی خبر از صیاد ناگهان آمد او در فقس کرد نگاه عشق را دید انجا خانه را ویران کرد عشق را با خود برد در سکوتی از غم نور را پیدا کرد مرغ دل می کوبد جسم خود را به قفس تا که آزاد شود اما نه..... ریخت پرهای دلم پیکرش زخمی شد عشق شد خاطره ای و دل من شب و روز با همین خاطره ها سرگرم است نیست در فکر رهایی دیگر می هراسم که مبادا روزی خاطراتش را نیز بربایند از او.....
گفته بودند از دل برود یار چو از دیده برفت روزهاست از دیده من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز به یادت هست روزی را که من با کوله باری از حقیقت امدم سویت به من گفتی دلت از دردهای کهنه لبریز است و من گشتم پرستار دل تنگت یادت هست؟ و بعدی چند می گفتی تو را دیگر نمی خواهم تو هرگز اشکهایم را نمی دیدی به قلب ساده و بی کینه و پاکم چه بی رحمانه خندیدی برو هرجا که می خواهی بمان با هر که می مانی ولی نفرین من روزی تو را چون قاصدک بر باد خواهد داد
| Design By : Night Skin |




