|
بدان، خدایی که گنج های آسمان در دست اوست، به تو اجازه درخواست داده و اجابت آن را به عهده گرفته است. تو را فرمان داده تا از او بخواهی تا عطا کند، درخواست رحمت کنی تا ببخشاید و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا فاصله ایجاد کند و تو را مجبور نکرده تا به واسطه ای پناه ببری و اگر گناه کردی درِ توبه را نبسته، در کیفر تو شتاب نداشته و در بازگشت بر تو عیب نگرفته، در آنجایی که رسوایی سزاوار توست، رسوایت نکرده و برای بازگشت به سوی خود شرایط سنگینی مطرح نکرده است. هرگاه او را بخوانی، صدایت را می شنود و وقتی با او درد دل می کنی، راز تو را می داند، پس حاجت خود را به او بگو و آنچه در دل داری برای او بازگو. غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن، تا غم های تو را بر طرف کند و در مشکلات تو را یاری کند. و از گنجینه های رحمت او چیزهایی را درخواست کن که جز او کسی نمی تواند عطا کند. خداوند کلیدهای خود را در دست تو قرار داده که به تو اجازه دعا کردن داد. پس هرگاه اراده کردی میتوانی با دعا، درهای نعمت خدا را باز کنی، تا باران رحمت الهی بر تو ببارد. هرگز از تأخیر اجابت ناامید نباش، گاه در اجابت دعا تأخیر می شود تا پاداش درخواست کننده بیشتر و جزای آرزومند کامل تر شود. گاهی درخواست می کنی اما پاسخ داده نمی شود، زیرا بهتر از آنچه خواستی به زودی یا در وقتی مشخص به تو بخشیده خواهد شد ... دین و دنیای تو را به خدا می سپارم و بهترین خواسته الهی را در آینده و هم اکنون، در دنیا و آخرت برای تو می خواهم. بدرود. نهج البلاغه نامه ۱۳
هر باغ پرشکوفه و هر شب پر از چراغ منصور اوجی
قلب من قالی خداست مي پرد به سوي قله هاي قاف دوست عرفان نظر آهاري
خداوندا عاشقانه می پرستمت .... خداوندا این عشق را از من مگیر تا با نورعشق تو بتوانم عشقهای ناب و پاک را بشناسم خداوندا ذره ای از عشق خود را در درونم به ودیعه بگذار تا بتوانم تا ابد عاشقت باشم پروردگارا عشقت را از من مگیر که بی آن هیچم و هیچ....
شب فرو می افتاد به درون آمدم و پنجره ها را بستم باد با شاخه دراویخته بود من در این خانه تنها تنها غم عالم به دلم ریخته بود ناگهان حس کردم که کسی آنجا بیرون در باغ در پس پنجره ام می گرید.... صبحگاهان شبنم می چکید از گل سیب .... هوشنگ ابتهاج
آنکه میخواهد روزی پريدن آموزد، نخست میبايد ايستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن آموزد پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند. نیچه
خداوندا بهاران دلم را پاییز مگردان..... بگذار در میان این ویرانه ها و بیغوله ها در گوشه ای ارامشم را نهان کنم بگذار درمیان هیاهوی این گرگ صفتان دلخوش به نوای نی باشم بگذار ارام گیرم حال که تو برایم ارامش را خواستی بگذار دلخوش به دنیای سرسبز کوچک خود باشم که مهمانش را تو برایم خوانده ای بگذار کلبه ای گرم و ارام داشته باشم تا میزبان خوبی برای تو و مهمانت باشم و مگذار که این کلبه کوچک و گرم دستخوش هجوم طوفانهای وحشی و سرد زمانه باشد که من این خانه را با محکم ترین ها ساخته ام "با یاد تو " پس خود نگهدار این کلبه گرم و نورانی باش والله خیر حافظا.....
دیشب باز هم دلم هوای گنبد و صحن و سرای تو رو کرده بود دیشب خودم رو اونجا حس میکردم ... دیشب به پنجره فولادت تکیه زده بودم و اینقدر باهات حرف زدم که خوابم برد و امروز یه جایی این شعر رو دیدم ....هرچقدر بیام بازم دلتنگتم یا امام رضا پشت كوههای خراسون گنبد طلاتو دیدن اینم عکسی که خودم از حرمت گرفتم و دیدن اینها ارومم میکنه
من بسیار گریسته ام احمدرضا احمدی
**خداوندا مگذار که بار سنگین ناامیدی و یاس بر صفحه نازک دلم رخنه کند...**
|
About
جهان رودخانه دلتنگی هاست و من برگی خشکم....به کجا می بری مرا ای رود دلتنگ ؟ Archivesفروردین 1388بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
تنها ترین(زهرا) |